سرزمين مادري

اگر دستم رسد بردار منصور بی پروا  ز خون خود اناالحق بر فراز دار  بنویسم

يار

۱۳۹۰/۰۲/۳۱

در دل هزاران زخم كاري داشت اين بار

حال و واي دل سپاري داشت اين بار


چشمان او آواز خوان غنچه ها بود

انگار كه در چشمش قناري داشت اين بار


در جاده شب هاي من ، با  رد پايش

صد ها ستاره يادگاري داشت  اين بار


بر  شانه هاي آسمان مانند ابري

رگبار باران بهاري داشت اين بار


اما نمي دانم چرا ،تنها در اين شهر

با من سر دلدادگي داشت اين بار

نویسنده: رضا

وفا

۱۳۹۰/۰۲/۳۰


تقدیر جز این نیست که یک عمر ببارد
بر شاخه اگر ابر سرش را بگذارد

خواب از سر این کاج تبر خورده پریده
تا صبح قرار است ستاره بشمارد

خون خورد از درد ، اناری که رسیده
در وحشت دستی که تنش را بفشارد

دلبسته به چه؟ تاج شکوفه دو سه روزیست
این تاج وفایی به سر شاخه ندارد


هر شاخه پر بار  سرش رو به زمین است
تا از سر خود میوه به  دستی بسپارد

در باد نرقصد ، که فکرش همه این است
پیراهن گلدار که  را باز درآرد؟..

نویسنده: رضا

ساحل سپید

۱۳۹۰/۰۲/۰۹

چه پر شر و شوری هنوز

تنها نامی مانده  ز جا

پر غوغاست لیک

همانند آمدنت       در فصل بهار گذشتی

چه فرق دارد ؟    سلامی و پیامی  ،   باشد  یا  نباشد

دوست شاعر می گفت  : این بد ترین نوع دلتنگی ست

به صبا سلامت می سپارم

به عطر دلکش اقاقی   ،     به قاصدک های این باغ

چه خون ها که جاری نکردم از دلت!

چه نا  مرادی ها ،بر الماس دیده روا  نداشته ام!

تو بهاری

تو خود نسیم دلفریب دریایی

تو ساحل آرام سپید ماندگاری

به تو سلام می کنم

و تا ابد در انتظار  خواهم ماند

سوسن  وحشی  دشت.

نویسنده: رضا
© سرزمين مادري