فرهاد خویش
با رخصت از دوست و دل خونین خویش و اشتیاق پر گداز
در فوران غرقه گشتگی آلوده خویش
خروار های فراموشی اصل
بی نگاهی هیچ به امروز و سپیده های دگر
و گمگشته وعده گاه اشک های خموشم
خشکیده ریشه سلامم
کاش وعده دوباره ای می یافتمش در آغاز دوباره جوان خویش
کاش آن روز حسرت در میان همهمه و دعای خاموشان
ریسمان فرارم آنچنان آویخته بودم
که سر سپرده بودم عمر بی مایه خویش
منتظر در باور فرهاد خویشم


سرزمین مادری مهد آن یار دلجویی ست که قرن ها قبل از آمدنم گمشده راهم بوده و خواهیم سپرد جان در جوار شیرینش.