سرزمين مادري

اگر دستم رسد بردار منصور بی پروا  ز خون خود اناالحق بر فراز دار  بنویسم

فرهاد خویش

۱۳۹۰/۰۵/۲۱

با رخصت از دوست و دل خونین خویش و اشتیاق پر گداز

در فوران غرقه گشتگی آلوده خویش

خروار های فراموشی اصل

بی نگاهی هیچ به امروز و سپیده های دگر

و گمگشته وعده گاه اشک های خموشم

خشکیده ریشه سلامم

کاش وعده دوباره ای می یافتمش در آغاز دوباره جوان خویش

کاش آن روز حسرت در میان همهمه و دعای خاموشان

ریسمان فرارم آنچنان آویخته بودم

که سر سپرده بودم عمر بی مایه خویش

منتظر در باور فرهاد خویشم

نویسنده: رضا

۱۳۹۰/۰۵/۲۱

نویسنده: رضا

تولد

۱۳۹۰/۰۵/۲۰
در تابستان گرم صورتها

در بیکرانی درد ها و شرم ها

در پس کوچه های گمگشتگی

بی کسی و  فوج نگاه تو

یار ماندگار

در آغاز تولدی دیگر

و سالگردی بی پاسخ

....

84.5.1

نویسنده: رضا

محفل دل

۱۳۹۰/۰۵/۲۰

اندر این محفل دل شور و نوایی داری

بهر دلسوختگان جام  شفایی  داری


چه کنم بر من محنت زده هم جامی ده

من  شیدای جگرسوخته را کامی  ده


به من خسته نظر کن که تمنا دارم

آرزویی  به بلندای ثریا دارم


چشم هایم همه شب روی تورا می طلبد

گوش ها  قصه گیسوی ترا می طلبد


تو شه عشقی و من بنده درگاه توام

اگرم یار نه ای ، من بخدا یار توام


یوسفی هستی و امروز خریدار توام

همچو  منصور خریدار سر دار توام


چو من شیفته هرگز نبود هیچ کسی

بخدا همچو تو غمخوار نبود هیچ کسی


سوختم چون پر پروانه و حسرت بر دل

آرزوی وصالت می گدازد  در  دل


ای فدای  همه جورت  آزادم  کن

من که منصور توام  بخدا دارم  کن

نویسنده: رضا

شمیم یار

۱۳۹۰/۰۵/۰۱

می خواهمت چنانکه ظلمت سرای شب چراغ را

می جویمت چنانکه روشن دلی گمگشته راه را


بی تابم ، چنانکه ماهی تنگ بلور ، دریا را

یا کودک جنگ زده ، آغوش مام را


محو توام چنانکه ستاره مشرقی حضور آفتاب را

یا ابهام بی قرار فرهاد ،آغوش یار را


تو ناظری ضجه های هر شب عهد شباب را

یا چنانکه حسرت لیلا برده قرار یار را


ای خواهش پر صلابت بودن با شما

تا زنده ای بجوی شمیم دلربای یار را

نویسنده: رضا

بیقرار یار

۱۳۹۰/۰۵/۰۱
ای راهبر و زیبا ترین مشتاق

در ناباور ترین لحظات خاک

چه سخت است روشنی آفتاب را به مناظره نشستن

حیرانی جاویدان حیرانی من

ابتدای آدمیت بشر

انتظار تو

آغاز بودن ماست

اینجا دلتنگمان می کند هر دم

آرزوی کوچه هایی که زمزمه ات می کنند

تنها آرزویم ، سعادت دیدار روی همچو ماهت

و لبخند آرامش  فرزندانت    و  شادی همسفرانت

قراری ست اینجا

قرار چشم هایی که بیقرار  به دنبال تواند

تا بیایی

تا بباری

تا زنده شویم

بیایی تا بخوانی دوباره :

به نام بی نام او   بیا تا شروع کنیم

استاد جانم

سلامم را پذیرا باش.

نویسنده: رضا
© سرزمين مادري