اگر دستم رسد بردار منصور بی پروا ز خون خود اناالحق بر فراز دار بنویسم
نه در سر اندیشه ای و راهی ، نه در کلام گفتاری
نه شکوه ، نه سلامی و نه ذره امیدی
تنها با روزهای گذشت ، دلخوش می نوازم هر لحظه به تاری
نه اشکی ، نه لبخندی ، نه سکوت و نه فریادی
خوب می دانم لحظه هایتان را و گاه بر گوشه هایی شکوه دارم
هنوز در خوابم ، توهمی ست نا ماندگار ،هجرت بهار از دشت بی کسی
نه سرودی ست اینجا و نه مرثیه ای ، هیچ روشن نمی گردد نقطه استادنم بر من
هیچ ندانم ز کدامین سو در پی ات آیم
نگاهمان اینجا به این ابرهای بخیل است آسمان را
و زمزمه کنم کاش که ببارد ، کاش که بباری
نه اندیشه و راهی ، نه کلام و نه گلایه ای
نه به این گره کور امیدی
امید که بمانی ، در هر کرانی
جاوید باد بهار سبزتان

عجیب زندگی من پر از صدای بی کسی ست
تمام لحظه های دل ز تار و پود اطلسی ست
تمام انتظار من شبیه درد می شود
و زوج بودن دلی دوباره فرد می شود

خیره مانده بر خویشتن
و ایامی فروردین سرشت
نیم شبانگاهیست پائیزی
دوباره تازیان تلخ سرما
گذران روزهای بی تکرار رویا
امیدمان امروز بود و عهدی ماندگار
خوار در چشم ایام
بی دست محبتی که بازگرداند آب رفته را
سفرت به سلامت باد خر^م گرم تابستانم
هر کجای این آسمان که می خواهد باشد
....
در میان بیابانی بی انتها آواز بی هویتی سر خواهم داد

روزگاری شد که از اهل وفا دل برده اند
رخت خود زین بهر گوهر به ساحل برده اند
رنگ حال هیچ کس بر هیچ کس روشن نشد
شمع گل کردند یاران ، یار محفل برده اند
بر در ارباب دنیا حلقه می گرید چو شمع
چونکه موسیی جعفر را به زندان برده اند

ای سمن ای یاسمن ها
گاه چه جانکاه یاد مهربانی های عزیزت
تارو پودم می رباید
و چه بی تاب بر همه هست هستی چنگ می زنم
به نام همه هستی ات هیچ شدم
و تنها بهانه ای بهر دلتپش های خالی دل پر نیاز و رازت
به پاس دمی از بودنتان همه چرخه را بی دریغ در خواهم نوردید
سالهایی بس شگرف شاهد ماندگار موج بودم و ساحل
و جاوید است لوح مرطوب خیال انگیز ماندگارت ، تن تفدیده بی هویتی را.
کاش کلام گلایه ام بودی
در درازی راهی خاموش
شوکرانی از هجر نوشانده اند
و افسار گسیخته سوی عدمم
دیگر زبان قافیه و ردیفم را ، هیچ نمی داند
بی گواه و حضور تاییدی
خواهم رفت .
کوله بارم تهی از همه شب ها
و همه لبخند ها
و همه اوج ها و فرود ها.
در درازی راهی خاموش
که طراران در انتظار پایان جاده اند
آخرین نای بودن را در انتظار شومشان کمین نشسته اند
در این نا مفهوم گنگی بی انتها
هر دم تبلیس ابلیس نیشتر زهر آلوداش را هدیه قامتم نموده
و خویش
و حجاب های نورانی راه پر آشوب
آفت عشقی جاوید گشت
و تنها یک نهایت در پیش
در درازی راهی خاموش ...