سفرت به سلامت
بی طلوع و بی غروب ایستاده ام
« از این همرهان سست عناصر دلم گرفت »
تنها حضور یار مرهم رنج است
چشم براه دیوار هایی بلند و سیاه
ابر آسمان سخت بخیل است و ساحلی نمی یابم
سینه خروار خروار هجر است و درد و گلایه
فوج فوج کلام ، بی تاب نوشتن
دوباره بر جای می مانم
خفقانی اسیر گلوی گفت
برو ای دوست
در پی خویشتنت
اینجا انتظار مرگ را مدفون نمودم
سفرت به سلامت
دیگر منتظر نیست

سرزمین مادری مهد آن یار دلجویی ست که قرن ها قبل از آمدنم گمشده راهم بوده و خواهیم سپرد جان در جوار شیرینش.