سیلی
۱۳۸۷/۱۰/۲۹
سیلی سرما در اوج زمستان ،تن عریان درختان و جاده ای که انتهایش پیدا نبود.درد و خطر بیداد می کند . هر روز بوی مرگ می آید،بوی نابودی محض.
تنها چراغی در پیش و امیدنجات در محرمی ست پیش روی.
در غفلتی که طراران ربوده اند رمه ات را.... و بازی را ادامه می دهی.... .
نیست می شود هر روز گلستان خرمی ،چراگاهی ست شیرین ،کویری خواهی شد که می آزارد رهگذر غریبی را،خار تلخ بیابانشنویسنده: رضا
سرزمین مادری مهد آن یار دلجویی ست که قرن ها قبل از آمدنم گمشده راهم بوده و خواهیم سپرد جان در جوار شیرینش.